خبرگزاری مهر، گروه استان ها- کوثر اشرافی: از همان روزهای بچگی دوست داشتم بنویسم از هرچه که در اطرافم بود، درست همان دورانی که هنوز تعدد کلمات در ذهنم زیاد نبود و با اینکه میدانستم این دست نوشتهها مخاطبی ندارد و تنها نویسنده و خواننده کل مطلب خودم هستم.
با وجود این بیمخاطبی، علاقه به نوشتن مرا به جایی رساند که امروز در نقطهای ایستادهام که میتوانم این نوشتهها و یک به یک کلماتم را به گوش و چشمِ مخاطبانی برسانم که شاید روزی در بچگی به دنبالشان میگشتم.
کدام راه
در پیِ این مخاطب گشتنها بودم که در سرم وزنهای سبک و سنگین میشد که کدام راه نزدیکترین و سریعترین میانبری است که مرا از لابهلای درس و کتاب و هندسه به نوشتن و نویسندگی برساند.
اصلاً شاید با خودتان فکر کنید که نوشتن فقط کار نویسندهها است اما چه خوب است بدانید که نوشتن فقط کار نویسندهها نیست و حرفه مقدس مرتبط دیگری هم با امر خطیر نوشتن داریم به نام خبرنگاری.
خبر+نگار یا به زبان سادهتر یعنی کسی که کارش نوشتن خبر است اما با دقت و سرعتی که آن را هرچه زودتر به چشمان پیگیر مردم برساند برای همین است که شاید بشود گفت جسارتاً بعد از کار در معدن سختترین شغل، خبرنگاری است.
خبرنگار یعنی کسی که همیشه باید زودتر از بقیه برسد و معمولاً دیرتر از بقیه برمیگردد، نه یک جایی برای نشستن و نه گوشهای برای ایستادن دارد و دائماً در رفت و آمد است، استرس آذوقه ناچیزی برای زنده ماندنش و تمام آنچه که دارد یک جفت کفش آهنی برای ادامه راه است.
روزهایی که سخت بود
در ادامهِ راه، گالری گوشی را که بالا و پایین میکنم تا از اتفاقاتی که در سالی که گذشت بنویسم در پسِ ذهنم کلماتی دارم که پشت هم ردیف نمیشود و سخت میشود نوشت از روزهایی که سخت بود و سخت گذشت.
روزهای سختی که از وقتی خبر جنگ را از آن طرف قاب شیشهای تلویزیون شنیدم و حتی فکرش را نمیکردم تا همین روزهایی که در گیر و دارِ جنگ نفس میکشیم و مردمی که پنج ماه است که از همان لحظه شروع جنگ، ترک خانه و کاشانه کردهاند و خیاباننشین شدهاند.
در بین این جمع خیاباننشین من در گوشهای از این شهر ایستادهام تا خط به خط این اتفاقات را برایتان روایت کنم و بنویسم تا بلکه روزی به دست کسانی برسد که ندیدند و نشنیدند در طول این مدت چه بر روزگار مردمی گذشت که دست در دست هم دورِ این مرز خاکی ایستادند و خاکریزِ وطن شدند تا همین حالا که در وسط این معرکه تمامنشدنی هستیم،
پاهایی که در جنگ جامانده بود
در وسط این معرکه با همین فکرِ عمل به وظیفه از هرچه که در اطرافم بود میگذشتم و مینوشتم؛ از مردمی که در کف خیابان بودند، تا خانم دکتری که وقتش را صرف گوش کردن به دردل های مردم جنگ زده کرده بود، از پاهایی که در جنگ جامانده بود و حالا صاحبش را به میدان آورده بود تا سواره هایی که پیاده ها را با خود به خیابان میآوردند و تا بینهایت داستان هایی از گوشه و کنار این شهر که راوی آن خودِ مردم هستند.
نامش را مأمن گذاشتند
راوی این داستانها خود مردم هستند اما گفته بودم بنویسم تا بلکه روزی این نوشتهها به دست کسانی برسد که ندیدند در دل این شهر و مردمانش چه گذشت اما از وقتی که از دفتر مطالعاتی عصر روایتها برای همکاری تماس گرفتند تا لحظه آخر نمیدانستم قرار است احوالاتِ مردم گیلان در روزهای جنگ به شکل یک کتاب دربیاید، کتابی که نامش را مأمن گذاشتند.
همین کتابی که نامش را مأمن گذاشتند شد تنها اثر مکتوب از حال و هوای جنگ دوازده روزه در گیلان، درست در همان جا و همان لحظه فهمیدم که در راهی که در آن قدم برداشتیم و با تمام بالا و پایینهایش و حتی با دستِ خالی ایستادهایم درستترین و نزدیکترین و سریعترین راه میانبری است که انتخاب کردهایم.
هدیه ارسالی
چند ماه گذشت، تا اینکه پیامی به دستم رسید با این ترتیب که انشاالله بنا داریم بعد از مدتی تاخیر در روند برگزاری جلسات دفتر عصر روایتها جلسهای با حضور ..... و همراه با اهدای هدیهِ ارسالی از سوی دفتر رهبر شهید انقلاب داشته باشیم.

«هدیه ارسالی از سوی دفتر رهبر شهید انقلاب» همین یک جمله کافی بود تا یک هفته با خودم و با این کلمات کلنجار میرفتم که کِی، کجا، چطور و برای چه چیزی این هدیه قرار است به دست ما برسد تا رسیدم به روزی که وقتی چشم باز کردم چفیه سفید رنگ آقا را در بین یک قاب کوچک مشکی رنگ دیدم که با دستان مبارک خودشان برای نه فقط برای ما انگار برای تک تک مردم این شهر فرستاده بودند.
داستان مأمن از آنجا شروع شد که یکی از همکاران یک جلد از کتاب را به دفتر حضرت آقا پست میکند و بعد از شهادت تماس میگیرند و میگویند که رهبرِ شهید این کتاب را خواندهاند و از همگی تشکر کردند و فرمودند که مأمن باید به جلد دوم برسد و این چفیه را به رسم قدردانی فرستادند.
پرچمدار مردم هستیم
مأمن باید به جلد دوم برسد، این همان ماموریتی است که به من و دوستانم سپرده شد تا در این روزهای سختِ دلتنگی، لباس صبوری به تن کنیم و و بایستیم در کنار هر کسی که امروز با هرچه که دارد در حال دفاع از کشورش است و به آنچه که از ما خواسته رنگِ واقعیت بدهیم چون پرچمدارِ مردم هستیم.
پرچمداری شاید یعنی هنوز گوشه گوشه این شهر صدای پرچم به دست میآید که هم رسانه است و هم پیامبر است و هم پرچمدار تا روزی که اذنِ حضور داریم لبیک گفتن کل وظیفهِ عاشقانه ما است.
اذنِ حضور
با همین اذنِ حضور تا همین حالا صد و شصت و یک روزی است که کار ما لبیک گفتن است و یک نفر پشت دوربین ایستاده تا صدای حق و حقیقت باشد، یک نفر میکروفون به دست در حال صحبت با مردمی است که حرفهایی برای گفتن دارند و یک نفر گوشه خیابان با موبایلش تند تند کلماتی را تایپ میکند تا به انتشار برسد و این همان راهی است که بیتوقف ادامه دارد.
در این راهی که ادامه دارد؛ گاهی چشمها نایی برای دیدن ندارند یا ذهن یاری نمیکند، انگشتها از شدت خستگی گز گز میکند و پاهایی که حتی به قدرِ یک قدم همراهت نمیشود اما به التماس از اعضاء و جوارحِ خسته افتادهام تا آخرین روز در این مسیر بمانم و این پایِ کار ماندن را زندهگی کنم.
این پای کار ماندن و این زندهگی همان علاقه به نوشتن بود که مرا به جایی رساند که امروز در نقطهای ایستادهام که میتوانم این نوشتهها و یک به یک کلماتم را به گوش و چشم مخاطبانی برسانم که شاید روزی در دوران کودکی به دنبالشان میگشتم.