خبرگزاری مهر، گروه استانها- کوثر اشرافی: این روزها حرم مطهر رضوی میزبان صحنه هایی است که هر کدام روایتی از عشق و ارادت مردمی است که از گوشه و کنار این سرزمین برای آخرین وداع با رهبر شهید خود به پا خاستهاند.
خبرنگار مهر در میان جمعیت موجزنان صحنهای حرم، روایتگر لحظاتی است که در آن، غم و افتخار در هم آمیخته و دلها یک صدا برای مردی میتپد که شهادت را به آرزوی دیرینهاش تبدیل کرده بود.
آنچه در ادامه میخوانید، مشاهدات عینی و روایت های مردمی از این وداع بینظیر است.
ساعت از بامداد گذشته بود که صدای زنگ گوشی، خواب را از چشمم پراند. پشت خط، سمیه بود با همان لحن همیشگی: «میای بریم مشهد؟» همین یک جمله کافی بود تا در عرض یک ربع، همه چیز برای سفر مهیا شود.

انگار این تماس، دعوت نامهای از سوی امام بود برای کسی که سه روز است پای تلویزیون نشسته و لحظات وداع را از پشت قاب شیشهای تماشا کرده است.
شبِ رسیدن؛ حرم در محاصره اشک
ساعت نه و نیم شب بود که اتوبوس در مشهد توقف کرد. یک ساعت بعد، در حرم بودم. اذن دخول که خواندم و سلام دادم، دیدم تمام درهای منتهی به حرم بسته شده و تا چشم کار میکرد، جمعیت زیادی دورتادور صحنها نشسته بودند. سنگفرشهای حرم، شب آخرین دیدار، میزبان مردمی بود که از گوشه و کنار این پهنه خاکی خود را رسانده بودند؛ از مادری که روی ویلچر نشسته و دخترش او را به خیل جمعیت میرساند تا پدری که از فرط خستگی در میان همهمه به خواب رفته است.
روایتهایی از جنس عشق
در میان جمعیت، چشمم به جوانی افتاد که از ته لهجه بندریاش معلوم بود کیلومترها دورتر از مشهد آمده است. نگاهی به من کرد و گفت: «خیلی برام دعا کن.» هم سن و سال خودم بود و از ته دلش این را میگفت.
پیرزنی شیرازی، عکس آقا را در بغل گرفته و یک نفس مویه میکرد: جانشین پیغمبر و عبایش را به دوش داشتی، به غیر کار خوب کسی از او چیزی ندیده بو، پدر یتیمان بود، خودش شهادت طلب میکرد و شهادت فی سبیلالله قسمتش شد.

مرد میانسالی بیمقدمه از من پرسید: «خانم شما رسانه دارید؟» وقتی با سر تایید کردم، شروع به صحبت کرد: «ای امام زمان! وقت رسیدنت نشده، این مردم مثل مردمان صدر اسلام نیستند که بیوفا باشند. این مردم از هزاران کیلومتر برای دیدار با رهبر شهیدشان آمدهاند. این ملت خمینی برای شما سینهچاک میکنند و بیصبرانه منتظر ظهورتان هستند.
در صحن پیامبر اعظم (ص)؛ روایتی از شهدا
در صحن پیامبر اعظم (ص) به دنبال جایی برای نماز بودم که در میان جمعیت، آقای صفایی را دیدم؛ راوی شهدایی که شاید نام و نشانی از بسیارشان نشناسیم. با بیتی شعر شروع کرد: «ما سینه زدیم بیصدا باریدند / از هرچه که دم زدیم آنها دیدند / ما مدعیان صف اول بودیم / اما این بار از اول مجلس شهدا را چیدند.»
وی ادامه داد: از هر طرف داستان زندگی آقای شهید را ببینی به کربلا میرسی. کربلایی که هیچکس در امنیت نبود، اما امروز اینجا در حرم امن الهی، مردم در امنیت کامل برای تشییع رهبرشان آمدهاند. پیکر مطهر رهبرمان حدود صد و بیست روزی است که بر زمین مانده، اما این تأخیر مثل عاشورای حسین است که یک روز به تأخیر افتاد تا حُر برسد. آقای شهید هم منتظر ماند تا همه برسیم؛ حتی کسانی که دیر شناختندش.

از پارچ و لیوان شیشهای تا شهادت گوارا
آقای صفایی برایمان از پیرزنی در طول مسیر نهصد کیلومتری تهران تا مشهد گفت که تمام داراییاش یک پارچ و چند لیوان شیشهای بود و از زوار پذیرایی میکرد: «تمام بضاعتم همینقدر بوده است.»
امروز با وجود تمام مشکلات، پای کسی میایستیم که علیوار ایستاد. آقای شهیدم؛ حیات و ممات تو جز زیبایی نبود. شهادت گوارای وجودت، اما چه کنیم که دلمان تنگ است. از خودت یاد گرفتیم که راهکار شهادت، اشک است؛ همین الان و همین لحظه، این اشکها برات میدهند؛ برات شهادت.
امشب حرم مطهر رضوی، نگین این سرزمین، میزبان مردمی است که با حضور خود ثابت کردند هنوز هم برای آرمانهای انقلاب و رهبرشان سنگ تمام میگذارند.
مردمی که با وجود همه مشکلات، زیر بار این غمِ فراق کمر خم نکردند تا به قول شاعر، «عدو را به فرصت توان کَند پوست». این وداع، پایانی بر یک راه نبود؛ آغاز مسیری تازه در ادامه همان راهی است که شهیدان ترسیم کردهاند و امروز عَلَم به دست علمدار است.