خبرگزاری مهر، گروه استانها: خبرنگارها معمولاً پشت خبرها میمانند. عکسها منتشر میشوند، گزارشها روی خروجی رسانهها مینشینند و مخاطب، روایت نهایی را میخواند؛ اما کمتر کسی میپرسد آن سوی دوربین چه گذشته است؟ چند ساعت بیخوابی، چند کیلومتر پیادهروی، چند بار دویدن میان جمعیتی که پایانش پیدا نیست و چند لحظهای که خبرنگار باید میان اشکهای خودش و وظیفه حرفهایاش یکی را انتخاب کند.
شهادت رهبر انقلاب، یکی از همان لحظههایی بود که نه فقط تاریخ سیاسی کشور، بلکه حافظه جمعی مردم را نیز تحت تأثیر قرار داد. از نخستین ساعتهای انتشار خبر، خیابانهای شهرهای مختلف ایران رنگ دیگری گرفت. مردم، بیآنکه دعوت رسمی در کار باشد، خود را به میدانها، مصلاها و خیابانها رساندند؛ بعضی برای گریستن، بعضی برای همدردی و بعضی تنها برای اینکه احساس کنند در این اندوه بزرگ، کنار یکدیگر هستند.
خبرگزاری مهر نیز مانند دیگر رسانهها، خبرنگاران و عکاسان خود را برای پوشش این روزهای تاریخی به میدان فرستاد. در میان آنان، دو خبرنگار از گلستان نیز بار سفر بستند؛ هانیه ملک، عکاس مهر، که مأموریتش از تهران آغاز شد و پس از پوشش مراسم در پایتخت، راهی قم و سپس مشهد شد؛ و فاطمهزهرا کهساری، خبرنگار مهر در شهرستان رامیان، که از گلستان مستقیماً راهی مشهد شد تا آخرین حلقه این وداع را روایت کند.
آنچه آنها از این سفر با خود آوردند، فقط هزاران فریم عکس یا دهها صفحه یادداشت نبود؛ بلکه روایتی از مردمی بود که در سوگ مردی که سالها ایشان را تکیهگاه خود میدانستند، چنان کنار هم ایستادند که مرز میان غریبه و آشنا از میان رفت.
آغازی که بوی وداع میداد
هانیه ملک هنوز هم وقتی از آن روزها حرف میزند، جملههایش با مکث همراه میشود؛ گویی هر خاطره، پیش از آنکه بر زبان جاری شود، دوباره در ذهنش جان میگیرد.
وی میگوید: وقتی وسایل عکاسیام را جمع میکردم، میدانستم قرار است یکی از مهمترین مأموریتهای کاری زندگیام را تجربه کنم؛ اما هیچوقت تصور نمیکردم این سفر، بیشتر از آنکه مأموریت خبری باشد، یک سفر عاطفی و انسانی باشد.
برای وی، این نخستین و آخرین دیدار با رهبر شهید بود؛ دیداری که نه در یک جلسه رسمی یا مراسم محدود، بلکه در میان دریایی از مردمی رقم خورد که از همه جای ایران آمده بودند تا آخرین بدرقه را انجام دهند.
هانیه میگوید: در آن جمعیت، هر چهره داستانی داشت. مادری که کودکش را روی شانه گرفته بود، پیرمردی که با عصا خودش را رسانده بود، جوانهایی که ساعتها در گرما ایستاده بودند؛ همه آمده بودند تا بگویند در این وداع، تنها نیستند.
وی اعتقاد دارد در آن روزها، سوژه اصلی دوربینش دیگر فقط پیکر رهبر شهید یا مراسم رسمی نبود؛ مردم بودند؛ مردمی که با اشک، دعا، سکوت و گاهی فقط با حضورشان، بخشی از تاریخ را مینوشتند.
گاهی دوربین را از جایگاه برمیگرداندم و فقط مردم را نگاه میکردم. احساس میکردم اگر این چهرهها ثبت نشوند، بخش مهمی از حقیقت این روزها از دست میرود.
در ازدحام میلیونی، آنچه بیش از همه توجهش را جلب کرده بود، آرامش مردم بود. با وجود خستگی، گرما و ساعتهای طولانی انتظار، کمتر کسی بیحوصلگی نشان میداد. اگر کودکی میان جمعیت گم میشد، دهها نفر برای پیدا کردن خانوادهاش کمک میکردند. اگر سالمندی توان راه رفتن نداشت، چند نفر بازویش را میگرفتند.
هانیه میگوید: همه عزادار بودند، اما انگار همین عزاداری مشترک باعث شده بود بیشتر از همیشه هوای همدیگر را داشته باشند. آنجا دیگر کسی غریبه نبود.
هنوز مراسم آغاز نشده بود که وی فهمید مأموریتش فقط ثبت یک رویداد خبری نیست؛ قرار است روایتگر مردمی باشد که در غم از دست دادن رهبرشان، بیش از هر زمان دیگری به یکدیگر نزدیک شدهاند.
این تازه آغاز سفر بود؛ سفری که پس از تهران، در قم ادامه یافت و در مشهد به اوج رسید؛ جایی که هر قاب، هر اشک و هر قدم، روایت تازهای برای ثبت شدن داشت.
تهران؛ شهری که اشک، زبان مشترک مردم بود
هانیه ملک هنوز معتقد است اگر هزاران عکس دیگر هم از آن روزها ثبت میکرد، باز هم نمیتوانست تمام آنچه را دیده بود، در قاب دوربین جای دهد.
وی میگوید: گاهی دوربین را پایین میآوردم و فقط نگاه میکردم. بعضی صحنهها را نمیشد فقط ثبت کرد؛ باید زندگیشان میکردی.
به گفته وی، در آن روزها تهران دیگر فقط پایتخت نبود؛ شهری بود که از گوشهوکنار ایران در آن جمع شده بودند. هر کس با لهجهای متفاوت حرف میزد، اما اشکها یک زبان داشت.
میان جمعیت، بارها صدای کسانی را شنید که میگفتند برای نخستینبار رهبر انقلاب را از نزدیک میبینند و افسوس میخوردند که این دیدار، هم نخستین است و هم آخرین.
هانیه میگوید: وقتی این جملهها را میشنیدم، دیگر فقط یک عکاس نبودم. بغض گلویم را میگرفت، اما باید شاتر را فشار میدادم. وظیفه داشتم آن لحظهها را برای تاریخ ثبت کنم.
در همان ازدحام، صحنههایی شکل میگرفت که کمتر دوربینی فرصت ثبت همه آنها را داشت. مردم بطریهای آب را دستبهدست میکردند، راه را برای سالمندان باز میکردند و اگر کسی از شدت گرما حالش بد میشد، چند نفر بیدرنگ به کمکش میرفتند.
هانیه میگوید: احساس میکردم مردم فقط برای بدرقه نیامدهاند؛ آمدهاند که بار غم یکدیگر را هم سبک کنند.
قم؛ شهری که عهد دوباره بسته شد
پس از پایان مأموریت در تهران، مقصد بعدی قم بود؛ شهری که حالوهوایش با هر روز دیگری تفاوت داشت.
خیابانهای اطراف حرم و مسیرهای منتهی به مراسم، مملو از جمعیتی بود که هنوز داغ روزهای گذشته را بر دل داشتند. موکبها بیوقفه از مردم پذیرایی میکردند و گرمای هوا، مانع حضور عزاداران نشده بود.
هانیه میگوید: در قم بیش از هر چیز، مهماننوازی مردم توجهم را جلب کرد. هر چند قدم یک نفر اصرار میکرد چند دقیقهای بنشینی، آب بخوری یا استراحت کنی. انگار همه احساس مسئولیت میکردند.
وی میگوید: آنجا فهمیدم که همدلی، فقط در شعار معنا پیدا نمیکند؛ گاهی در یک لیوان آب خنک، یک تکه نان، یک صندلی خالی یا حتی لبخندی که به یک غریبه هدیه میشود، خودش را نشان میدهد.
راهی به سوی مشهد
پس از پایان مراسم قم، نوبت به آخرین مقصد رسید؛ مشهد.
سفر با قطار آغاز شد. واگنها پر از مسافرانی بود که هر کدام از شهری آمده بودند و مقصد همهشان یکی بود.
در طول مسیر، گفتوگوها بیشتر از آنکه درباره خستگی راه باشد، درباره خاطرات، احساسات و دلتنگی مردم بود. بسیاری از مسافران، برای یکدیگر از سفرشان میگفتند و بیآنکه همدیگر را بشناسند، خوراکی، آب و جای نشستنشان را با هم تقسیم میکردند.
هانیه میگوید: احساس میکردم داخل قطار، هیچکس غریبه نیست.
اما این سفر، آنگونه که تصور میشد ادامه پیدا نکرد.در حوالی نیشابور، قطار برای ساعاتی متوقف شد. مسافران از علت توقف اطلاع دقیقی نداشتند و تنها میدانستند ادامه مسیر با تأخیر همراه شده است.
زمان به سرعت میگذشت و نگرانی مسافران بیشتر میشد؛ نگرانی از اینکه مبادا به مراسم نرسند.
هانیه تعریف میکند: چند نفر گفتند اگر لازم باشد، باقی مسیر را با هر وسیلهای میرویم. مهم رسیدن بود.
وی نیز تصمیم گرفت معطل نماند و همراه تعدادی دیگر، ادامه مسیر را با خودرو طی کند تا پیش از آغاز مراسم خود را به مشهد برساند.
از رامیان تا مشهد؛ آغاز روایت فاطمهزهرا کهساری
در همان روزهایی که هانیه مسیر تهران، قم و مشهد را طی میکرد، فاطمهزهرا کهساری، خبرنگار مهر در شهرستان رامیان، از گلستان راهی مشهد شد.
وی از همان ابتدای سفر میدانست قرار نیست فقط یک مراسم را پوشش دهد؛ قرار است روایت مردمی را بنویسد که از سراسر ایران، دل در گرو یک مقصد دارند.
کهساری میگوید: هرچه به مشهد نزدیکتر میشدم، تعداد خودروها و اتوبوسهایی که از شهرهای مختلف میآمدند بیشتر میشد. احساس میکردم همه جادهها به یک نقطه ختم میشود.
وقتی وارد مشهد شد، اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، فقط جمعیت نبود؛ مهربانی مردمی بود که شهرشان را خانه همه زائران کرده بودند.
به گفته وی از همان ساعات نخست، تصویر روشنی از یک همدلی بزرگ مقابل چشمانش شکل گرفت؛ تصویری که قرار بود در روزهای بعد، بارها و بارها تکرار شود.
مشهد؛ شهری که همه میزبان بودند
برای فاطمهزهرا کهساری، مشهد تنها محل برگزاری یک مراسم نبود؛ شهری بود که در آن، روایتهای کوچک انسانی، در کنار یکدیگر تصویری بزرگ از همدلی را شکل میدادند.
وی میگوید: هر طرف را که نگاه میکردم، کسی در حال خدمت بود. یکی بطری آب میان مردم پخش میکرد، دیگری شربت تعارف میکرد و عدهای هم فقط ایستاده بودند تا اگر کسی به کمک نیاز داشت، دستش را بگیرند.
به گفته وی، بسیاری از خانوادههای مشهدی خانههای خود را در اختیار زائران قرار داده بودند. بعضیها خودشان به خانه اقوام رفته بودند تا مسافران بتوانند با آرامش استراحت کنند.
این صحنهها برای من فقط یک خبر نبود؛ تصویری از مردمی بود که احساس میکردند همه در این داغ شریک هستند.
در مسیرهای منتهی به محل مراسم، موکبها بیوقفه فعالیت میکردند. گرمای هوا نفسگیر بود، اما مردم تلاش میکردند خستگی را از چهره یکدیگر دور کنند.
کهساری از صحنهای یاد میکند که هنوز هم در ذهنش زنده است؛ مردانی که هنگام اقامه نماز، با پارچه و چادرهای بزرگ، سایهای موقت ایجاد کرده بودند تا نمازگزاران زیر آفتاب سوزان اذیت نشوند.
شاید این کار فقط چند دقیقه طول کشید، اما همان چند دقیقه برای من، یکی از ماندگارترین تصویرهای این سفر بود. آنها خودشان را سپر گرما کرده بودند تا دیگران با آرامش نماز بخوانند.
سوژههایی که خودشان مقابل دوربین میآمدند
هانیه ملک میگوید در بسیاری از مأموریتهای خبری، عکاس به دنبال سوژه میگردد؛ اما در این سفر، گاهی سوژهها خودشان سراغ دوربین میآمدند.
پیرمردی که از تبریز آمده بود، با لبخند و چشمانی اشکآلود از او خواست تصویری از او ثبت کند و گفت: میخواهم آیندگان بدانند ما برای آخرین وداع آمده بودیم.
در میان جمعیت، زن و شوهری را هم دید که از ماهها قبل در تجمعهای شبانه گرگان بارها آنها را دیده بود. دیدار دوبارهشان در مشهد، صدها کیلومتر دورتر از خانه، برایش شبیه دیدن اعضای خانواده بود.
ما شاید حتی اسم هم را نمیدانستیم، اما آنقدر شبهای زیادی کنار هم ایستاده بودیم که انگار سالهاست یکدیگر را میشناسیم.
وقتی ثبت تاریخ، بهای خودش را میخواهد
در اوج مراسم مشهد، هانیه برای ثبت نمایی متفاوت، به پشتبام ساختمانی رفت.
از آن ارتفاع، موج جمعیت بهتر دیده میشد؛ موجی که تا دوردست امتداد داشت و در سکوت و اشک، آخرین وداع خود را رقم میزد.
اما در همان لحظه، حادثهای رخ داد که میتوانست پایان مأموریتش باشد.
پایش به سیمی گیر کرد و همراه دوربین و تجهیزاتش به پشتبام پایینتر سقوط کرد.
وی میگوید: وقتی چشم باز کردم، اولین چیزی که به ذهنم رسید این نبود که خودم آسیب دیدهام؛ فقط نگران دوربین و عکسهایی بودم که هنوز باید ثبت میشد.
لنز دوربین آسیب دید، پاهایش کبود شد و درد تا روزها همراهش بود، اما دقایقی بعد دوباره در میان جمعیت ایستاد و عکاسی را ادامه داد.
به باور وی، هیچ تصویری ارزش جان انسان را ندارد، اما خبرنگار و عکاس، گاهی برای آنکه لحظهای تاریخی از دست نرود، سختیهایی را به جان میخرند که کمتر دیده میشود.
آنچه در قابها جا نماند
هانیه میگوید: ماندگارترین تصویر برای من، مردمی بودند که در اوج اندوه، هوای همدیگر را داشتند.
از رامیان تا مشهد؛ خبرنگاری که میان خبر، مردم را پیدا کرد
اگر هانیه ملک، آن روزها را بیشتر از دریچه دوربین روایت میکند، فاطمهزهرا کهساری از زاویه قلم و گفتوگو به آن روزها نگاه میکند؛ خبرنگاری که از شهرستان رامیان راهی مشهد شد تا یکی از مهمترین مأموریتهای حرفهای خود را پوشش دهد.
وی میگوید وقتی از گلستان راه افتاد، میدانست قرار است خبر یک مراسم بزرگ را مخابره کند، اما هرچه به مشهد نزدیکتر میشد، احساس میکرد با یک مأموریت خبری معمولی روبهرو نیست.
به گفته وی، جادهها از خودروهایی پر شده بود که از استانهای مختلف به سمت مشهد حرکت میکردند؛ خانوادههایی که کیلومترها راه را فقط برای حضور در آخرین وداع پیموده بودند.
کهساری میگوید: در تمام مسیر، این حس را داشتم که انگار همه ایران به یک مقصد میرود. پلاک خودروها از شهرهای مختلف بود؛ از شمال و جنوب گرفته تا شرق و غرب کشور. هر کس به هر شکلی خودش را میرساند.
با ورود به مشهد، اولین چیزی که نگاهش را جلب کرد، نه ازدحام جمعیت، بلکه حال و هوای شهر بود؛ شهری که به گفته او، از روزهای عادی فاصله گرفته و رنگ و بوی دیگری پیدا کرده بود.
وی میگوید: مردم مشهد فقط میزبان مراسم نبودند؛ میزبان دلهای داغدار بودند. هر جا میرفتی، کسی تلاش میکرد خدمتی انجام دهد؛ یکی آب تعارف میکرد، یکی مسیر را نشان میداد و دیگری اصرار داشت چند دقیقهای استراحت کنی.
کهساری معتقد است در آن روزها، مفهوم میزبانی فقط به موکبها محدود نمیشد. بسیاری از خانوادهها خانههای خود را در اختیار زائران قرار داده بودند و گروههای مردمی، بیوقفه برای رفاه عزاداران تلاش میکردند.
وی میگوید: کمتر کسی را دیدم که فقط تماشاگر باشد. هرکس به اندازه توانش کاری انجام میداد؛ یکی بطری آب پخش میکرد، یکی ویلچر سالمندان را هل میداد، یکی دست کودک گمشدهای را میگرفت تا خانوادهاش را پیدا کند. این صحنهها برای من از خود مراسم کمتر نبود.
به گفته خبرنگار مهر، پوشش چنین مراسمی فقط ثبت سخنرانیها و تصاویر نبود؛ خبر واقعی میان مردم جریان داشت.
هر بار که ضبط صوت یا دفترچه یادداشتم را بیرون میآوردم، با آدمهایی روبهرو میشدم که هر کدام یک روایت داشتند. پیرمردی از آذربایجان، خانوادهای از سیستان و بلوچستان، جوانانی از خوزستان و زائرانی از گلستان؛ همه با یک انگیزه آمده بودند و هر کدام داستانی برای گفتن داشتند.
وی از پیرمردی یاد میکند که با چشمانی اشکآلود از او خواست صدایش را ثبت کند و گفت: شاید سالها بعد، فرزندان و نوههایم بخواهند بدانند آن روز کجا بودم.
کهساری میگوید: آن لحظه فهمیدم ما فقط خبر نمینویسیم؛ حافظه یک ملت را ثبت میکنیم.
در میان جمعیت، صحنههایی را میدید که کمتر در قاب رسانهها دیده میشد؛ مردمی که زیر آفتاب، برای نماز دیگران سایه ایجاد میکردند، نوجوانانی که داوطلبانه میان جمعیت آب توزیع میکردند و زنانی که کودکان خسته را در آغوش میگرفتند تا مادرانشان نفسی تازه کنند.
وی معتقد است این رفتارها، جلوهای از همان پیوندی بود که مردم با رهبر شهید احساس میکردند؛ پیوندی که سبب شده بود غم از دست دادن او، به همدلی و همراهی میان مردم تبدیل شود.
کهساری میگوید: برای من، بزرگترین خبر این سفر، مردم بودند. مردمی که در سوگ رهبرشان، اجازه ندادند هیچ عزاداری احساس تنهایی کند. شاید تیترها درباره مراسم بود، اما متن واقعی را مردم نوشتند.
وقتی مأموریت به پایان رسید، هانیه ملک و فاطمهزهرا کهساری با هزاران عکس، یادداشت و خاطره به گلستان بازگشتند؛ اما آنچه بیش از همه در ذهنشان ماند، نه ازدحام جمعیت، بلکه همدلی مردمی بود که در روزهای وداع با رهبر شهید، دست یکدیگر را رها نکردند. شاید سالها بعد، عکسها و خبرها دوباره مرور شوند، اما به گفته این دو خبرنگار، ماندگارترین قاب آن روزها، تصویری از مردمی بود که در غم مشترک، بیش از همیشه کنار هم ایستادند.